تبليغاتX
شکلات شور







شکلات شور

سحر آمد ، شبم بگریخت

سیاه پوشم

غمگینم...

از شنبه تا کنون لباس شرم به تن پوشیده ام که سیاه...

و چشمانم که به لحظه های غروب می ماند در نگاهی.

غمگینم...

شرم دارم که آسمان هم ببارد بر سرمان که چه هدیه ایست

به «فاطمه» در روز تولدش...که عرش خدا می لرزد بی گمان...

آه از اینمه جور

نبار آسمان شهرم...نبار ابرک سیاه مجرم که از دود و اشک آور

بار آمده ای!

نبار بر سرم که نمک زخمم می شوی در گریه های مادری که

هدیه روزش خون فرزندش است در میان بلوای عده ای...

یا اگر می باری ببر بوی خون تازه را که نهیفم کرده چند روزی!

غمگینم...

ندیده بودم این چنین بی شرمی و گستاخی و ندیده بودم این

همه ریای باطل را!!!اینهمه دورویی و ستیز جویی!

غمگینم و اشکم چنان خون جوانی که بر زمین شهرم ریخته

است و نگاهی که «بی انصافان کمکی!»



مرا ببخشید اگر کلامم نقص دارد...بسیار زخم دارم در گلو...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:22 توسط شکلات شور |