چه فصلیست زمستان
از سر دلتنگی:
یه شب یه روز یه ماه یه سال
یه عمــره که می گردم بدحال
چوکبــــــــــــــــــوتر بی پروبال
میرم همه جا
یه روز دیدم گــــم شد جــونم
دور افتـــادم از آشـــیــونـــــــم
بی خــــونه موندم سرگردونم
بی او به خدا
سلطـــان قلبم کجایی کجایی
رفتی که برمن بشادی گشایی
دروازه های بهشــــت الهــــی
اما صدافسوس
رفتی و برد از کفــــم زندگانی
عشق و امیــــد مرا در جوانی
رفتی کجـا ای که دردم ندانی
دردم ندانی

سلام:
دوباره اومدم بعد از کلی غم و بیماری
که البته همچنان هست و اما شاید
دارم می جنگم...
دلم برای همه تون کلللللللللللی تنگ بود
اما چه میشه کرد؟؟؟!!!

خودم می گویم:
چه فصلیست زمستان
که درختان هم برگی ندارند
تا بدان پناه بری
از شدت باران...
پ ن1:با نظراتون هم دلگرمم می کنید هم خوشحال هم امیدوار![]()
پ ن2:این شعرمو خیلی دوس دارم حتی این روزا که تو شیراز خبری
از بارون و برف نیس!!!![]()
پ ن3:واقعا آیا تا حالا دل شکسته ای؟؟اگر بلی بشتاب که وقت
بی شک اندک...
پ ن4:از نرگس عزیزم (همون دختر باباش گلم) برای همه چیز
و همه دلگرمیها و تنها نذاشتنهاش ممنونم
«نرگســــــــــــــــــــــــی دوستت دارم»![]()
![]()
پ ن5:بعضیا رو هیچ وقت باور نمی کنم...نمیدونم چرا؟؟!!
پ ن6:خدا به من خیلی محبت داره اما من بی شک ناشکرم
پ ن7:منو ببخشین واسه غیبتم و دوستم بمانیددددددد لطفا!![]()

